حمد الله مستوفى قزوينى

54

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

مكن سختى اى پور در كارِ دين * بمان تا زمان بگذرد اندر اين شود گِرْد بر تو مُسُلمان بسى * از آن پس نگردد ز حُكمت كسى » گمان برد سيّد كز او مِهرْ عمّ * بريده‌ست در دل ز جان بيش و كم ( 31 ) به دو گفت : « اى عمّ از اين درمگو * كه من زين نخواهم بپيچيد رو 1020 ز خود مىنگويم سخن اين‌چنين * كه فرمان چنين است در كارِ دين ندارم ز فرمانِ حقّ دست باز * نه از زر ، نه از زور ، نى از گداز » پس از پيش عمّ رفت گريان برون * بجوشيد « 1 » عمّ را بر او مِهر خون ورا بازخواند و به بر درگرفت * ببوسيد رويش ، سخن درگرفت كه : « دانم كه تو راست گوئى در اين * نجوئى كژى هيچ در كارِ دين 1025 اگر نيستى سرزنش از مهان * پذيرفتمى دينِ نو در جهان تو زو هرچه خواهى بگو آشكار * وز آن از كسى هيچ اندُه مدار كه تا زنده بو طالبست اى پسر * ز دشمن گزندت نيايد به سر » همىكرد دعوت نبى همچنان * مُسُلمان شدندى يگان و دوگان ز كافر بُدندى همه در بلا * و ليكن شكيبا ز بهرِ خدا 1030 بر ايشان برآورد كُفّار زور * به اسلاميان اندر افتاد شور نرفتند ديگر به مسجد كسى * چو ديدند زحمت ز كافر بسى به خانه درون كرد مؤمن نماز * و گر بود بر كوه با حقّ به راز ماجراى سعد وقّاص با كافران به كوه حرى مؤمنان چند تن * برفتند با سعد از آن انجمن به كار پرستيدن كردگار * بكردند بر وى نماز آشكار 1035 كهن كافرى بود آن جايگاه * از ايشان شد از كين دين رزمخواه بزد سنگ بر سعد وقّاص مرد * دو نوبت چو حقّ را همى سجده كرد چو شد سعد فارغ ز كارِ نماز * مكافات را دست كردش دراز يكى استخوان مردِ يزدانشناس * بزد بر سر كافرِ ناسپاس

--> ( 1 ) ( ب 1022 ) . در اصل : نجوشيد .